در کنسرو، نوزادی پیچیده در مواد نگهدارنده

غلت می زند از پهلوی چپ به پهلوی راست 

انگشت تو باز می کند سقف حلبی را

سرباز کنار تفنگش لبخند می زند 

در عطر ماهی ها

تو آنطرف ایستاده ای 

تو آنطرف تر از تمام ایستگاه ها

آنطرف تر از صدای تیرباران جمعه 

در میدان تیر 

و بارانی که از پهلوی چپم شلیک می شود 

بر آبی ِ کاشی ها

موهایت تاب می خورد در بوی جسد

سرباز گُل خشکیده جلو می آورد

آستین ها، استخوان بیرون زده را لو میدهد

حلقه ات در جیب

تکثیر می کند 

سرمای زمستان را در تن ات

تا نامه های بی برگشت

در مغزت

بایگانی شوند

قطار 

سرازیر می شود

از قله های پربرف 

با کلاه خود ها و پیراهن ها

عطر تو در تمام واگن هاست

دستی دراز می شود برای گرفتنم

و نور از شیشه به صندلی خالی می تابد


بر می گردم 

میدان به دور شدن کامیون نگاه می کند

به هق هق تو در بارش مدام 

و کشیده می شود به تپه ای از بدن ها

ماه موج بر می دارد در کنسرو پر آب

گربه 

پنجه می کشد

به فلس های براق ات

بر آبی کاشی ها

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در دوشنبه بیستم بهمن 1393 و ساعت 15:16
 

شهر مر ده گانش را می شمرد

یکی بیشتر

  یکی بیشتر

و دختری که پا توی کفشم کرده از در وارد می شود

صدای ترن ول می کند خودش را

 واگن ها یکی یکی از اصل خودشان دور می شوند

تمام درها را می بندم

پنجره ها را کیپ می کنم

می گذارم روی صندلی رها شوی

و دست توی دست بنشینی کنار خبرهای کاهی رنگ روزنامه

سر برمی گردانم

دره باز کرده دهانش را

خرد می شود شیشه ها

و دست هایم به دست تو نمی رسد

روزنامه تا خورده است

واز ستون هایش صدای جیغ می آید

دست دراز می کنم تا بگیرمت

دره دهانش را عمیق تر باز کرده است

عمیق تر ........

و مناره ی افتاده توی قاب هیچ پنجره ای را بیدار نمی کند !

سر برمی گردانم

شمعدانی  دست های خشک شده اش  را به هم می کشد

و از خیابان صدای جیغ می آید

پنجره را می بندم

گلوله ها از سطرهای سوراخ سوراخ عبور کرده اند

درست چند ساعت پیش

از قاب عکس پدر با سبیل رضا شاهی اش

و مادر را که سعی می کرد چادرش را روی سپیدی موهاش نگه دارد

توی سپیدی دیوار

از حفره ها           دود

جمجمه ای درون دیوار لبخند می زند

و از حفره ی تاریک و خالی چشم رفتار گلوله  را دنبال می کند

 

از پوتین

    پو تین

     پوتین

رژه می رود خون روی ردی از جامانده ی تو روی سنگفرش

و رد تو توی دیوار

                 وسط وسط دیوار                 

                                 جا خوش کرده است    

 

دیوار قد علم کرده

 قد علم می کند

 وگلوله از جمجمه می گذرد

استخوانم را می شکند

می گذرد از دیوار

 

کنار ته مانده ی سنگک

کپک ها روی سفره راه می روند

با رپ رپه ی مورچه ها    کنار کپک ها

کنار کپک ها

و گلوله از آشپزخانه می گذرد

دست دراز می کنم تا بگیرمش

تا دست نگه دارم از رفتار گلوله با خانه

                                      با تنم

گلوله از ظرف های نشسته می گذرد

می گذارم تا......... رها خودم را

بالا بیاورم خودم را

و صدای تکبیر مناره ی افتاده توی پنجره را می لرزاند

من از صدای پوتین می ترسم

و دست هایم قفل می شود روبروی صورتم

تمام تنم  

رد ضربه های قلبم توی پیرهنم

صدایم را خش می اندازد

کجا بروم ؟

 

جمجمه توی دیوار

نگاه می کند

به افتادن فصل ها

به درخت ها

و بلند شدن مردگان

پدر زل می زند به کتاب های سوراخ سوراخ

 با سبیل رضا شاهی اش

و مادر

دوباره

چادر را کیپ روی سرش می کشد

 در عکس

 

 

                                            نظرات دوستان شاعر :

 

غزال مرادی :

سير روايي شعر از ابتدا تا انتها يكدست بود وجود گره ها درسطرهاي نخستين به شعر خوب كمك كرده بود اما بخشي از روايت سطرهاي نخستين در سطرهاي پاياني گم ميشود
در مجموع شعر خوبي از شما خواندم

نسترن مکارمی :

مهدی حسین زاده از ان دست شاعرهاییست که سینما را در خلق تصاویر شعریش منبع ایده و الهام قرار داده است. این شعر با همه ی روایتهایش پلانها و فلاش بک هایش به راحتی میتواند خمیر مایه ی ساخت یک فیلم کوتاه یا کلیپ قرار بگیرد . اتفاقها از ابتدا تا انتها چنان ترسیم شده اند که گویی شاعر روایتگر جز به جز تصاویر نقش بسته بر پرده ی ذهن خودش است.صدا ها چنان دارای ارزشند که با حذفشان متن لال و معلول میشود .صدای قطار تکبیر مناره رپرپه ی مورچه ها همه به مثابه ی عضوی از اثر ایفای نقش میکننند و فضا را برای انچه شاعر میخواهد القا کند فراهم اورده اند و سپاس.

جهانگیر دشتی زاده :

شعری بودبه تصویرکشیده ....وداستانی به شعر...ماندگارباشید

جلیل قیصری :

می شود گفت که شعر در فضای سوررئال نفس می کشد با مضمون اجتماعی و کارواژه هایی که از ویژگی های کاری شما هستند مثل اشیاءو فضای خانگی و پنجره و مناره و ...فرم شعر و روایتی که بیشتر با واشکافی فرم پیش می رود با فضای سوررئال همخوانی دارد .نشانه ها اگرچه گاهی گنگ به نظر می رسند اما می شود به بیشتر آنها زبان گفتگو داد و شیوه های تفسیری شعر را به تأویل کشاند که تأویل هایی اجتماعی اما قابل تعمیم هستند . بر قرار باشید و پویا

احسان مهدیان :

سلام مهدي جان
ميداني كه چندان اعتقادي به اين ندارم كه دم روايت بالاخره يك جايي بايد به تله افتاده و قرباني شود از قرار در اين فرايند چند اتفاق هم زمان مي افتند ولي ناچارا در پي هم مي آيند اين از ويژگي هاي ممتاز شعر امروز است اما ظاهرا دوستان ديگر هنوز هم منتظر سبز شدن چراغ مي مانند !!
ما براي شعر طرح نمي چينيم كه بخواهيم آن را پرورش دهيم اغلب اين فرايند است كه درآن معنا و روايت يا بودن يا نبودن شيعي يا چيزي ضرورت خود را نشان مي دهد.
جناب قيصري را مي ستايم كه از نگاه نوعي مكتب وارد اثر شدند و آن را سوررئال خواندند البته چنين خصوصياتي نيز در اين كار مشاهده مي شود ولي آنچه اين متن را متمايز مي كند اين است اتفاق هاي مختلف هم زمان افتادند و بعضي هم ممكن است ادامه طبيعي اتفاقاتي كه كانون آن روزنامه است نباشد ولي به لحاظ لحن روايي مي توان گفت متصل شدند و امتداد پيدا كردند و اين دليل بر اين نيست كه الزاما علت و معلول يكديگرند .
اين روزها كه به شعر در عرض بيش از ديگر اشكال فكر مي كنم به نظرم بعضي تقطيع ها را كليشه اي مي بينم اما قبول دارم اقتضاي اثر نيز باعث همگون شدن آن گرديدند و لزوما بايد به منطق اثر تن داد
روي هم رفته مي توانم اقرار كنم كه اين پنجمين ديدارم با اين شعر شماست .
بااحترام هجوووووووووم

ابوالفضل حسنی :

در این کار مهدی حسین زاده یک فضای واقعی را با یک فضای فرا واقعی عجین کرده است در هم امیخته است ....
یک بخش کار در واقعیت می گذرد خانه و یک بخش کار به شکل فرا واقعی در بیرون از خانه می گذرد و این در هم امیخته به شکل سیال به پیش می تازد ترنی خانه شده یا خانه ترن شده که معیشتی هم زمانی را به ترنی در زمانی بدل می کند و به پیش می تازد ....
کار با اولین خوانش گنگ و بی سر و ته می نماید ولی در خوانش های بعدی به مخاطب روی خوش نشان داده و لایه هایش را می گشاید که چگونه می تواند یک شرایط ایستایی ( خانه ) را تبدیل به یک فضای سیال و فرا واقعی نماید.....
در حیطه زبان نیز کار یکسری تکنیک های را ارایه می دهد که برای من نو خاسته و تازه بود و جایی ندیده بودم مثلا انجا که از راه رفتن کپک حرف می زند یا جایی که تا کید می کند وسط وسط دیوار زبان جلای خاصی پیدا می کند که این گونه بر خورد با زبان کم نیست در این متن ؛ مسله اخری که باید به ان اشاره کنم امروزی و زنده کردن یک پدیده تاریخیست(عکس پدر با سبیل رضا شاهی) که بسیاز زیبا با حفظ وجه تاریخی در متن می نشیند و وجه متنی پیدا می کند ...

در هر صورت کار قشنگی بود از مهدی حسین زاده...

پروین پور جوادی :

سلام جناب حسین زاده
روایت در قالب مونولوگ فضایی اکنده از عدم قطعیت ساخته که در این فضا ایماژهای ذهنی با مولفه های عینی همراه وهمکنارند، صدای ترن با واگن هایی که از اصل خود دور می شوند.همینطور سیر مدام ولی آرام وآهسته شاعر از خیال به واقعیت منجر به سورئالیته ای شده که در آن هم تنهایی وهم هراس به خوبی نشان داده می شود . دستهایم به تو نمی رسد روزنامه تا خورده و از ستون هایش صدای جیغ می آید.
دختری که پا توی کفشم کرده بعنوان مخاطب واگویه های شاعر، می توانست کارکرد بهتری داشته باشد اگر در همان ابتدا رها نمی شد، این نقش کلیدی اما درمیانه و تا انتهای شعر به پدر ومادری میان قاب عکس واگذار می شود که سالیت شان درخور تحسین 
مدهش بسنده نکرده صدای خش خورده ی اعتراض یا ضرباهنگ قلب توی پیراهن می تواند منجر به بلندشدن مردگان شود، بندی که بودنش در مقابل سطر اول (شهر مردگانش را می شمرد) موجب شده تا شعر در دامن انفعال نیفتد.
شاد باشید و برقرار

کورش همه خانی :

یکی از حسن ها ی قابل توجه شعر ات که یکی از ائم دستورات شیمیایی ِ مدرنیته است مخلوطی ست پر کشش !! دربعضی از بیت ها... که بخوبی توانسته ترکیبی ماندگار به آن بدهد و همین باعث چند بارگی خوانش شعر است.تاویل های درخشانی از بیرون رفت شعر ارائه می دهی که خواننده را مسحور تاثرات فلسفی می کشاند.و دیگر حسن ها را دوستان مرقوم فرمودند مضاعف براینکه با پوزش !مهدی عزیزم این شعر به یک ادیت جدی تری احتیاج دارد.که خودت استاد این کاری ...یا احترام

آفاق شوهانی :

چقدر این دعوت ها برای من نوید بخش و پر امید است که می توانم اینچنین شعرهای زیبایی بخوانم
همیشه این باد و حتا بیش از این

ابوالفضل پاشا :


تازگی نگاه و حسی که از کشف دوباره ی آن به من دست می دهد، و بسیاری از نشانه های دیگر چنین شعرهایی همیشه مشوق من هستند که به یک بار خواندن این شعرها بسنده نکنم و چندین بار سراغ این شعر بیایم.
مطمئنم که چنین شعرهایی با ظرفیت و پتانسیل بالایی که دارند، در هر بار خوانش، به ما مخاطبان هدایای تازه یی خواهند داد. همیشه اینچنین باد.

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در سه شنبه دوم آبان 1391 و ساعت 22:40
"اتاق فکر" 
 

من توی خودم اتاق فکری دارم

که با خودم می نشینم و حرف می زنم

و حرف می زنم و اتاق ها همین طور برو بر نگاهم می کنند

وقتی اثاثیه را یکی یکی خرد می کنم

خرد می کنم

خرد می کنم

و صدای جیک از کسی در نمی آید

حتی از تو تلفن لعنتی که هی وصل می کنی مرا به معشوقه ای که همیشه بوی خون دارد !

تلفن توی سرم زنگ می خورد

زنگ می زند

زنگ می خورد

و تمام تیر آهن های نیمه کاره روی ستون های برج که روبرویم

آوار می شود توی سرم

توی لباسی که از تن در آورده ام

از تنم

از تن مثله مثله شده

مثل گوشت آویزان از چنگک معلق در فضا

*

من شقه شقه کرده ام خودم را

و خیابان ولی عصرهی کش می آید و بلند می کند تنش را تا ظهور کند توی سرم قدم هایی که آهسته و ترسناک پیش می آید

پیش می رود

پیش می آید

و سایه ی ترسناکش می افتد روی دیوار

دست می کشم به کبودی ها    له شده ها و خیابان های تنم درد می کند

درد می کشم خودم را   زنم را    بچه های له شده ام را

از زیر تمام کامیون ها که اتوبان ها را تمام کرده اند ششدانگ به نام یکی از برگشته ها از بی شناسنامه ترین جنگ ها

و سال ها آوار می شود روی خرابه های تهران

روی خرا به های ری

روی خرا به های البرز

و عروسکی که دست های دخترم را سفت می چسبد به تابلوی "با وضو وارد شوید" و دو قدم آنطرف تر کلاهی که خورشید از سوراخ هایش به عمق تاریک و ترسناکش نفوذ می کند

*

من با خودم عهد می کنم توی اتاق فکر خودم

فکر می کنم   می رقصم    گریه می کنم

و می خندم به خاکریزهایی که با هر اتوبوس توی گور می روم و با عزیزانم برمی گردم روی سپیدی بوسه ای که جا مانده روی گونه ات

منگنه می شوم به برگ تشخیص هویت توی پزشکی قانونی

و تشیع می کنم خودم را  زنم را بچه های افتاده از بلند ای الله اکبر 

تا سرخ روی هر گلوله که می درد از تنم

 

آویزان

روی چنگک خون ریز

تاب می خورم و تاب می خورم ..............

*

من توی اتاق فکرم فکر می کنم و فکر کردنم را تشریح می کنم

تا با خودم قراری بگذارم با تو که دختری ات را علم کرده ای

روی مانتو چسبیده به باسنت بزرگ  گرد  فربه  و ریز می رقصی توی پیاده رو یی

 که چشم توی چشم وق می زند به رقص ریز ریز زیر مانتو ات

دوران می کند تن    متن     تن و متن

                                روی هم گرده به گرده باز می شوم

باز تر از پاهای آزادی که حالا رستوران بد نامی شده است توی سرش

و پاهایش جز برای خوابیدن خوابی را تعبیر نمی کند !

من با خودم فکر می کنم

با خودم ............

*

 اتاق فکرم من

مثل مرواریدهایی که روی سینه ات تاب می خورد

توی فکرم من ........

همیشه همه شب لای پستانهات در تکاپو

لای چاکی که هی باز می شود و باز می شود و باز ..................

و بسته می شوم باپلک زدن ها .........روی هم پلک

و تابوت ها از پشت پلک هایم می گذرند

از جزایر مجنون تنم

هویزه ی خون ریز با اندام تو ریز ریز می رقصد  توی پیاده روها

روی چنگک معلق در فضا

تاب می خورد شلمچه

اندام پل دختر

می افتد

زیر پاهات

زیر کرشمه ای که  کش می آورد عصر تهران را روی ساعت ۷

 

                                                      نظرات دوستان

 

ناهید عرجونی :

هر بار كه براي خواندن شعري از شما مي آيم با اطمينان مي دانم كه دست خالي بر نمي گردم ....خواندن اين شعر هم برايم لذت بخش بود ...فراز وفرودهايي كه من مخاطب را با خود به هر سو مي كشاند ...دوبار شعرت را خواندم وباز هم مي خوانم .البته فكر ميكنم شايد كار مي توانست موجز تر باشد مهدي جان ! اما من از خوانش كارت لذت بردم .ممنونم!

حسن سهولی :

درود بر شما شعر نسبتا طولانی خواندم که تصویرهای تخیلی - واقعی داشت تخیلی به این دلیل که از ذهن شاعر می گذشت و واقعی به این دلیل که اتفاق های اجتماعی زندگی بود و عاشقانه ها وکبودی هایی داشت . تصویرهای متفاوت می خواست به وحدت برسد اما اگر موجز تر می شد تصویرها کم تر کش دار می شدند لذت بردم

علی فتحی مقدم :

ماراتنی از روایت بود و زیبایی های خاص خودش را در پاره ای از مواقع به خوبی حفظ می کرد...خسته نباشی رفیق

محمد علی حسنلو :

سلام

این اثر واقعا اثر متفاوت بود از بسیاری از شعرهایی که می خوانم، اتاق فکر در اینجا ذهن مغشوش و معترض یک شاعر است که زمان هایی متفاوتی را در ذهنش به چالش می کشد و اگرچه از ابتدا تا انتهای شعر ما شاهد وجود یک راوی هستیم که گویا حرف می زند و می گوید اما این راوی از زمان های مختلفی حرف می زند که هر کدام المان ها و عناصر خاص خود را دارد ، اگر سری به شروع شعر بزنیم شعر از دریچه اشیاء است که سعی در واکاوی دارد و خودش را اغاز می کند ، صحبت از تلفن لعنتی و تیرآهن ها نیمه کاره خود گویای این موضوع می تواند باشدو در واقع صفاتی که شاعر به این اشیاء نسبت داده در ادامه شعر باید شاهد دلیلی برای انها بود تا مخاطب متوجه این موضوع باشد که کلمات بی دلیل استفاده نشده اند در این اثر و همین طور ترکیبات مزبور .
به طور کلی من این شعر را اثری بلند و پرفراز و نشیب می دانم ، بلند بودن یک شعر به ذات خود بد نیست منتهی اگر شعری بلند باشد باید شاعر بتواند مخاطب را پای سطرها نگه دارد با فن و تکنیک هایی که احتمالن خود بهتر از هرکسی می داند ، من شعر را چندین بار خواندم به نظرم بعضی جاها میشد کوتاهتر نوشت گاهی هم خیر لازم بود برای تاکیدموضوعی شاعر از تکرار استفاده کند ، حرفهای اضافه هم در شعر کم نیستند حرف هایی که شاید گاهی کارکرد چندانی ندارند و وجود یا عدم وجودشان فرقی نکند به حال اثر ،

بند اخر را بسیار دوست داشتم شاید به علت عینیت گرایی بیشتر این بند نسبت به سایر بندها بود .

زبیده حسینی :

درود
اتاق فکر شلوغی بود که گاه پراکنده گویی داشت و اطناب ... اما بسیار دلچسب و متفاوت بود دیدن و خواندن اش . ازتن به وطن/ از بازمانده ی جنگ به مردی که می تواند تنها تصوارت و واقعیات گذشته و حال اتاق اش و وطن اش باشد... شعر بسیار خوبی خواندم .
باز هم خواهم خواند
سپاس مهدی عزیز

نسترن مکارمی :

سلام دوست عزیز . مثل همیشه از شعر خوبت لذت بردم . تنها نکته ای که به ذهنم رسید کند شدن ریتم متن در قسمتهای میانی شعر بود . قسمتهای مربوط به مثله مثله و شقه شقه و زن و بچه های له شده (دارم حدودی اشاره میکنم فقط که بدانی کجاها مد نظرم است ) کند شدن ریتم و کم شدن انرژی متن مخاطب را برای دنبال کردن اثر تا اخر سست میکند درحالیکه یک سوم پایانی متن قوی و تاثیر گذار و پرکشش است . در شعر بلند چینش کلمات باید به گونه ای باشد که خواننده نتواند تا اخرین کلمه دامن متن را رها کند اگر جلوی افتادن این اتفاق را بگیری این شعر یکی از بهترین های تو خواهد بود . فقط یک جراحی کوچک لازم دارد . همین .

مازیار عارفانی :

مهدی جان! شعر بلندی بود که مسلما انرژی بسیاری از تو گرفت. دست مریزاد. به جرات می گویم قوی ترین اثر تو طی چند سال گذشته بود. با این حال سئوالی برایم پیش آمده؟ کارکرد این اتاق فکر چه بود؟ شاید اگر این اتاق فکر در نهایت به دیالوگهای تو با خودت می انجامید و درباره موضوع های مختلفی که مطرح کردی، بین خودت با خودت و در خودت کشاکش و گفتگویی به وجود می امد این کارکرد برجسته تر بود، در حالی که فعلا از اتاق فکر تو فقط صدای یکنفر می آید: راوی که درباره همه چیز فقط یک نظر را مطرح می کند.
محمد تقی جنت امانی : 

همیشه با خودم فکر می کنم من از یک اثر چه می خواهم .اصلن یک اثر خوب چه چیزی می خواهد .............
............وشعری همیشه ان چیزی است که ما فکر نمی کنیم .

اما...این روزها شعر خوب کم تر پیدا می شود .من این کارت را چند بار خواندم .ان چیزی که می بایست مرا راضی نگه دار د ....در این کارت بود .پس ...
راستی به خوبی پیوند بین سطر ها و ستون ها را توانستی حفظ کنی .

زنگ می خورد /و تمام تیر اهن ......

و یا:
خیابان ولی عصر .............ظهور....

عروسک..../کودک................/با وضو وارد شوید......

حافظ عظیمی :

اثر شما را با دقت و لذت خواندم
نکته ای که این اثر را متفاوت می نماید روایتی است که بر آن حاکم است. روایتی که گاه پا را فرا تر از متن نهاده و مخاطب را به اقصی نقاط ذهن شاعر می برد ، گاه نیز در پرسه های میان متن مشغول تفکرش می کند. همین امر موجب نوعی پویایی می گردد که برخی کاستی های اثر را کم رنگ می نماید نظیر ریتم و موسقی یکنواخت، طولانی بودن بسیاری از سطور دوری از طرح تصویر در پاره ای از نقاط و ... . نکته ی دیگری که در باره ی این اثر می بایست به آن توجه نمود فضاهایی عینی ست که با المان هایی از این دست کاملا پوشش یافته است.
با تشکر

ابوالفضل حسنی :

جایی از کار مرا اذیت نکرد شسته رفته و سامان یافته بود این فکر؛ فکر مخدوش زمانه ماست ؛ اما اگر می شد حرکت روایی از چنگک به بیرون (یعنی پرتابها) و باز بازگردی مجدد به چنگک را بازی می کرد و شعر در این انبساط و انقباظ شکل می گرفت خیلی عالی می شد در واقع من فکر می کنم بعد شاعرانگی اینکار در هویت گزاره هاست که تن به متن می دهد (یعنی این کار: شعر به ازای مجموعه گزارهایی تا ویل مند است با مرکزیت اتاق فکر و از انجایی که جنس اینکار عینیس لذا با مرکز پذیر شدن "چنگکک" کار از این ذهنی /مرکزی بودن فرار می کند) در هر صورت ای کاش همه این روایت ها از چشم بی چشم به چنگک اویخته ما روایت می شد انوقت بود که تاثیر این فرمی بودن را هم روی زبان می دیدیم هم روی تخیل و لحن و مطمنن کار شناسنامه ی ثبتی تری پیدا می کرد....
با تمام این حرفها دست گلت درد نکند.....

پرستو فریدونی :

من فکر میکنم این شعر ضعیف تر از شعرهای قبل است .تصویرهایی از خشونت کلیشه شده .که بیشتر در خدمت کلمه قرار گرفته تا محتوا.اما قسمتهای آخر شعر عملکرد بهتری دارد در این راستا .
ممنون

مصطفا فخرایی :

 درود دوست عزیز
کار ارزنده ای را خواندم.
سپاس

علی شهسواری :

گاهی وقت ها خودمان را زندگی می کنیم ، گاهی دیگری را. تو این بار با وجود همسرت و بچه هات که به عنف و اکراه با چکمه وارد چکامه ات شدند دیگری که نه دیگرانی را زیسته ای که می شناسی و می شناسم. با این همه خسته نشدم. لذت هم بردم از شعری که بوی صادق می داد. بازی را به قاعده یاد گرفته ای اما.به قول حضرت مولانا :
با این همه این رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید!
راستی سلام.

آفاق شوهانی :

 لطف حضور شما را پاس می دارم
کار شما را خواندم
روایت شما واقعن معتبر است.نوع نگاه به اشیا و کلمات و طریقه ی به کار گیری آنها در خور تمجید است

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 و ساعت 14:49
کلاغ ها ... 

 

کلاغ ها جفت کرده اند شاخه ها ی بید می لرزد شکل خودش

و برف شلاقی است که می درد پرهای سیاه را

من از سیاهی این همه برف می ترسم

و صدایی که بلند می کند تن درخت را با سپیدی قار قار....

کبوتر می نویسم کلاغ می خوانم و دستی که پنجره را می بندد  از آن سوی دیوارقد کشیده است

تن می دهم به موسیقی  به آرشه های بی وقفه و باد نت ها را جا به جا میکند

می خواهم بلند شوم و شاخه ها را بتکانم

چیزی از گیلاس دیشب نمانده است

و روزنامه برای خودش خبرهای رنگ و رو رفته را ورق می زند

                                     

                                  نظرات دوستان شاعر

 

کروب رضایی :

سلام مهدی حسین زاده عزیز

شعرهایت همیشه برایم نوع خاصی از جذابیت را داشته اند گستره معانی و دامنه وسیع تصاویر تنها چیزهایی نیستند که بنظر زیبا می آیند در ورای همه اینها فکر تازه ای است که در خوانش دوباره به معنای نهان در کلمات اشاره دارد

من از سیاهی این همه برف می ترسم

محمد حسن جنت امانی :

مفهوم و معنا در شعر برایم همیشه در اولویت است چیزی که در این کار می بینم و می شنوم .

ابوالفضل پاشا :

در این روزها که فرصت هایم این گونه اندک است شرمنده ی دوستانی همچون مهدی حسین زاده ام. اما شعر تو از آن گونه شعرهاست که نمی توانم نیایم و آن را نخوانم. مخصوصن که من هم از سیاهی این همه برف می ترسم.
همیشه پایدار باشی و همیشه شاعر

زبیده حسینی :

سلام مهدی عزیز.
شعر بسیار خوب و پرمحتوایی ست
تصاویر و زبان و موسیقی شعرت دلنشین بود..
چیدمان کلاغ و سپیدی و برف / پرهای سیاه . و ....قابل تحسین بود و فضا و شعری تاویل مند ارائه داد .

و دستی که پنجره را می بندد از آن سوی دیورا قد کشیده است

از خواندن شعرت لذت بسیار بردم

ممنون شاعر

جلیل قیصری :

فضا ،پارادوکس ها و آشنایی زدایی ها و مضمون شعر، آن را در حوزه ی ادبیات مسئله گرا و متعهد قرار می دهد و می دانیم که غلتیدن این نوع ادبیات به شعار به مویی فاصله است اما می بینیم که در اینجا شعر به شعار نفرجامیده است و لحن و تصاویر وفرم به اجبار ننشسته اند و دایره ی روایت -صرف نظر از امکانات و انواع روایی ان -به گونه ای است که مخاطب می تواند روایت ذهنی خود را در آن بیابد و این بسیار خوب است . بر قرار باشید .

فرهاد :

سلام مهدی عزیز
هنوز هم شعرهایت لبالب نجابتی است که همیشه دوست داشته ام. اینکه در حال می نویسی خود زیباست ولی بنظرم بهتر است در حال نمانی چون درجازدنی اینچنین یقه من مخاطب را گرفته و نمی گذارد جم بخورم. گزاره آخر (روزنامه ها) بهتر می نشیند.

کورش همه خانی :

اهل دلی و همین مرا به دیدارت خجسته می دارد .شعرت بسیار دلنشین بود و استخوان دار .از بیت ها و ترکیب های بدیع و آشنایی زدایی عالی ات می تواند هر دوست و اهل قلمی بداند که هر بار توانمند تر از بار دیگر بار می گیری و می نویسی .قلمت مانا باد .با دوستی عمیق

پرستو ارستو :

جانمايه ی شعر در تابعی ازبهره گیری هایی از تمهيد، پارادوكس ، ابهام ، و تخيل توانسته محصول آمیزش ذهن و زبان شاعر را در فضایی مقبول به نقطه ی مشتركی از درک دوجانبه /شاعر ومخاطب برساند .

پروین پورجوادی :

زمستان وهم انگيزي ساختي شاعر
برف شلاق كوب و كلاغ هايي كه خيلي وقت ست از اين آسمان كوچ كردند.
نمي توانم بگويم زبان اين شعر استعاري ست وكنايي ،شاعر فارغ از اين تمهيدها با زباني واقع گرا مي نويسد اما برف سياه يا انعكاس سياهي برف دگرگوني واقعيت ست (همان كه اگر داستان بود مي نوشتم رئاليسم جادويي).
من از سياهي اين همه ... بندي ست كه شعر رااز روايت وتصوير پردازي صرف مي رهاند وباعث مي شود با شاعر همزاد پنداري كني تو نيز در ترسيدن، درك حسي آشنا ومشترك
همچنان كه كبوتر در كنار كلاغ قرار مي گيرد وسياهي در كنار سفيدي ونه در مقابلش، قاقار نيز مي رسد به نت هاي موسيقي كه حاصل سايش بي وقفه آرشه بر سيم ست . اما اين هم كناري ها هنوز ادامه دارد با اجبار تن دادن وبه باد سپردن ،براي همين ست كه شاعر مي خواهد بلند شود و... اما رخوت تسليم نمي گذاردش !
گيلاس تنها چيزي ست كه در اين تابلوي سياه وسفيد رنگي ست سرخ وقشنگ ويادگار فصل گرم اما آنقدري از آن باقي نمانده كه طعم دهانت را عوض كني
چيزي بيشتر از زيبايي دارد اين شعر

بورن :

كلاغ؛برف؛ درخت
كبوتر؛سياهي؛ شلاق
تصويري عجيب از اولين روزهاي زمستاني كه هرگز به موقع نمي آيد. لحظه اي پويا و سرد از يك صبح برفي با نگاهي از پشت پنجره كه نمي داند زمستان خوب است يا بد. كلاغ هايي كه هرگز نمي تواني جفت ببينيشان و جفت كرده اند از اينهمه كنتراست .
به نظرم بر خلاف گفته ي "فرهاد" (گزاره آخر (روزنامه ها) بهتر می نشیند.)روزنامه خوب در جاي خود نشسته چراكه روزنامه ها عاميانه مي كند فضا را و روزنامه اتاقي بسته را با پنجره اي به قاعده نمايش مي دهد.
براي من كه هميشه كلاغ ها را بيشتر از كبوترها دوست دارم و زمستان را بيش از هر فصل ديگري؛ بي نظير بود اين نوشته.

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 21:6
دیوار 
دیوار قد می کشد روبرویم نگاه می کند 

از این بلندی خنده ام می گیرد

و آفتاب نمی داند از کدام سو بتابد تا کمی گرمم کند

قد خیابان بلندتر شده است

می پیچم لای آسفالتی که له ام کرده

و ماشین های شهرداری از له شده ها می ترسند

می ترسم از این دیوار که بین من و دست های تو تنها کلماتی قدیمی را رد و بدل می کند

پوست چروکیده ی آجرها معنای زمان را آرام آرام از یاد من و تو می برند

از آمبولانس صدای جیغ می آید و جیغ یعنی یک نفر با خودش ملاقات خواهد کرد آنسوی دیوار

پشت این دیوار که تن به ویرانی نمی دهد

کمی از صبح می ماند روی درخت انجیر

و مادر سایه های افتاده در حیاط را  جارو می زند

 

                                           

                                          نظرات دوستان

 

زبیده حسینی :

سلام مهدی عزیز .
شعر خوبی بود با همه ی بغض و تلخی اش ..

البته قبلا" شعرهای بسیار زیباتری از شما خواندم .
آغاز و پایان شعر را دوست داشتم .

و مادر سایه های افتاده در حیاط را جارو می زند

لذت بخش بود .
و
ممنون شاعر

فرهاد :

سلام مهدی جان
به ندرت پیش می آید من از کاری لذت ببرم
این کار به من حال و هوای خاصی داد. زیبا بود. لذت بردم.
زیاد بازی نکردی با کلمات، خیلی ساده و پر انرژی درآوردی.
در کل نگاه زیبایی داری در این متن.

ازت ممنونم...

احسان مهدیان :

سلام
از آمبولانس صدای جیغ می آید و جیغ یعنی یک نفر با خودش ملاقات خواهد کرد آنسوی دیوار / پشت این دیوار که تن به ویرانی نمی دهد
------------------------
مهدی عزیز تفاوت این موتیف انتخاب شده با اعلب سطرها در این است که آنها در عرض فقط یک گزاره اند اما این گزاره را به یک کمپ گفتمانی نزدیک می کند در واقع آنچه در شعر امروز دنبال می شود و هر روز در حال تکامل است این است که احتملا گفتمان زیبایی شناختی را متحول کنند و صنعت نوشتار را ترقی بدهند ...(احتمالا)
گزاره ها به تنهایی در تکامل کار به عنوان عناصر پیش برنده یعنی ابزار عمل می کنند اما اگر در عرض بتوانند شکاف و برش تازه ای را رقم بزنند آنگاه می توان به روند طولی آن هم فکر کرد من جدا به این تفکر : پیش از اینکه یه سطر بتواند کاری بکند به فکر روند طولی آن باشیم اعتراض دارم / و البته ( ..... ) بماند بعد!
دوستت دارم و به همین دلیل که می دانم دنبال حرفم را می گیری برداشت خودم را اینجا زدم . با احترام هجووووووووووم

شهرام زارعی :

با سلام و احترام
كلمات خوب كليد خورده اند و با هدف و منطقي خاص به هم بافته شده اند شعري كه در فرامتن خود چند لايه است اما به زعم من نزديكترين تاويل آن فلسفه اي است كه در شعر به شكل زيبايي جريان دارد فلسفه اي كه بر پايه ي اعتقادات راوي بنيان شده و به تعبير او بدين هيئت در آمده است
با سپاس

کروب رضایی :

سلام آقا مهدی حسین زاده عزیز

کارهای که با جان بخشی به اشیا و شخصیت دادن به آنها شکل می گیرند از نوع سخت ترین هستند و اگر شکل کار خوب در آید به هنر و توانایی شاعر و نویسنده اش آفرین می گویند/

ترکیب هایی اینجا بودند که سر منشا آنها همان سعی شاعر در شخصیت پردازی آنها بودند و بنظرم این اشیا خوب جان گرفته بودند: پوست چروکیده آجرها/ ترس ماشین های شهرداری/ قد کشیدن دیوار

همه اینها دست به دست هم دادند تا این تصویر تمام خلق شود:
پشت این دیوار که تن به ویرانی نمی دهد

کمی از صبح می ماند روی درخت انجیر

و مادر سایه های افتاده در حیاط را جارو می زند

با احترام کروب رضایی

مجید خسروی :

درود بر شما جناب حسین زاده عزیز.

تبریک می گم، کار زیبا و قابل تاملی بود.
در عین حال نکته ی ریزی هست مخاطب رو با چالش مواجه می کنه.
تکرار علنی و عذاب آور کلمه دیوار - دوست عزیزم بهتر نبود، صرف ایجاز رو توی کارت بررسی می کردی، این تکرار ها شاید از دیدگاه شما ، تغیر زاویه، روایت و صحنه در اثر رو به دنبال داشته باشه ولی، بنده احساس خوبی نسبت بهش پیدا نکردم.

روی هم رفته، یه اثر شسته و رفته خوندم، ممنونم ازت.

فردین شهبازی :

سلام مهدی عزیز
بسیار خوشحالم بعد مدت ها هم خودتو دیدم و هم با این کار روبرو شدم.
به عقیده من نشان دادن صریح و بی مورد رفلکس صورت یا حالت و یا عنوان خندیدن در همان ابتدای کار, کمی ذهنیت را عوض می کند همانند مطرح کردن یک جمله ی سوالی و یا تعجبی ابتدایی می تواند این حالت را ایجاد کند. البته در این کار نمی گنجد چون تا آخر ارتباطی نمی یابد.
و به نظر نمی توان برای گرم شدن لای آسفالت بپیچی, شاید بهتر و منطقی تر بود اگر روی آسفالت می پیچیدی.
کارکرد کلمات زیبا بود مثلا" آفتاب با شخصیتی که گرفته به خوبی نقش ایفا کردو همچنین دیوار و بخصوص آجر که با چروکیدگیش زمان را از یاد می برد.
علی رغم اینکه کاراکترهایی آنی وارد اثر می شوند اما بخوبی پرداخته می شود و تبدیل به نشانه هایی کارساز در ایجاز و مفهوم می شوند.و این ارتباط بسیار حرفه ایی و البته زیرکانه شکل گرفت تا اثری باپتانسیلی بالا شکل گیرد.
با تشکر: فردین

شبنم فرهنگ :

سلام آقای حسین زاده عزیز

کار شما را خواندم ولی در سطحی از حس باقی ماندم و هیچ راه گریزی نبود.

پاینده باشید

کورش همه خانی :

 صمیمیت و انسجام ساختاری در بطن شعر به تاویل درخشانی از ماشین ها ی شهرداری و یاد استخوان سوز مادران در فرمی ساده و درخشان .مهدی عزیزم

حسن سهولی :

شعر یک دستی بود با موتیف های تصویری که شعر را مثل یک پرده ی سینما نمایش می داد . تصویرهای روانی کمی تا اندازه ای هم فلسفی کار را زیبا تر می کرد.
زبان شعر زبان گیرا وروانی بود

پرستو ارستو :

شعر یکدستی خواندم با تشبیهات تازه که در لایه های درونی آن به تصاویری میرسیم روشن که در عین روشنی چالش انگیزند....

علی شهسواری :

سلام.این شعر منفرد تر به نظر میرسد و شعر تو هر وقت از دیگری فاصله گرفت ،اثر انگشت توست. مثل آن کتاب سروده های کوتاه که چاپ اش نکردی.اصلا واسه ی همین است که مردم شمس لنگرودی می خوانند. هر چند من خوش ام نمی آید از شعر هاش.من از شعر های شخصی ات بیش تر بالا رفته ام.آخر به تان بر نخورد ، شهسواری ها گاهی فکر می کنند شعر یک رویکرد جمعی ست...می شوند گروه کُر.مثل سندیکای شعر دهه ی هفتاد .گفتنه شده: تنها صداست که می ماند. همخوانی خیلی نمی ماند به جان مهدی. می گویی نه از اخوان الصفا بپرس.

ابوالفضل حسنی :

این کار داری حوزه ای ست که من تا کنون ندیده ام؛ از دهان یک شهر و ند متوسط مستاصل امروزی دارد می زند بیرون تمام المانهای اینکار با هم چفتند هیچ چیز اضافه در ان و جود ندارد دیوار دارد نقش محوری توی این کار بازی می کند و اشا عه های نمادین خود را بر روی کل کار می پراکند کار شدیدن عاطفی و حامل یک تغزل باریکه ی زیر پوست ایست که اگر دقت کنی برای دریافتش هیچ نیاز به عدسی نیست؛ مادر نیز در اینجا از بار وطنی و بومی چندان قابلی بر خوردار است که حتی پدر بزرگ من الان از قبر در اید و ان را بخواند مادرانه های مادرش جلوی چشمش محشور می شوند! این است این کاری که این بار نوشتی باز هم بنویس!

جلیل قیصری :

سلام مهدي جان...

تفرد و هم شعريت در اين كار بسامد بيشتري دارد يأس نيمه ي اغازين شعر در پايان در يك نگاه با چراغك اميدي روشن مي شودو...-وجيغ يعني يك نفر با خود ملاقات خواهد كرد -كمي از صبح مي ماند روي درخت انجير-و...اما انچه كه گمان مي كنم بايد مهدي بيشتر به ان فكر كند استفاده از فضا و كلماتي است كه دارند مكرر مي شوند مثل-ديوار -خانه -مادر -شهرداري -البته اين كلمات ميتوانند از شاخصه هاي سبكي شاعر باشند اما شاعر مي تواند فضاهاي ديگري را هم تجربه كند حتي با مفاهيم و عناصر مربوط به شهر و شهر نشيني و...تشخص ،تفرد و شعريت را در اين كار بيشتر از شعر هاي پيشين ديده ام . بر قرار باشيد .

پرستو فریدونی :

سلام .شعر دلنشینی بود آقای حسین زاده .
اما در بعضی سطرها محتوا و زبان در کارهای قبلتان و یا کلا در اینگونه شعرها بسیار تکرار شده .اما سطرهای درخشانی هم هستند که در عین حالی که بازتاب های ناب معنایی را دارند حس رقیق نوستالوژی را به نحو تلخ و شیرین در شعر می پاشند.

لیلا مهرپویا :

سلام
شعر هر چقدر به پایان خودش نزدیک تر میشود قدرت بیشتری میگیرد. سه سطر
ماشین های شهرداری از له شده ها می ترسند/ و
از آمبولانس صدای جیغ می آید و جیغ یعنی یک نفر با خودش ملاقات خواهد کرد آنسوی دیوار/ و
کمی از صبح می ماند روی درخت انجیر/ سطرهای خوب این شعر هستند. تفکیک مهم است اگر دیگر سطرها را هم جدا کنی و کنار این سطرها بگذاری و آن وقت خود متوجه تفاوت نگاه و بیان این نگاه ها در هر سطر میشوی
سطر / ماشین های شهرداری از له شده ها می ترسند؟ یک سطر است که هم در شعر می گنجد و هم حضورش را به بیرون شعر فریاد میزند و اینگونه است که سطری عمیق است.
من مشکلی با تکرار کلمات ندارم اگر بحث فقط تکرار نباشد.

ناهید عرجونی :

جیغ یعنی یک نفر با خودش ملاقات خواهد کرد آنسوی دیوار

آمدم که شعری بخوانم وخواندم ....همیشه توی این صفحه می شود آمد وبا بغضی آشنا وحسی صمیمی برگشت ...این آمد وشد را دوست دارم
ممنون!

پروین پورجوادی :

شعر ساختار قدرتمندي دارد وهم فرم زيبايي
ديوار بلند ،سايه ي بلند وخيابان بلند همگي تورا مي رساند به وهم سايه وآفتابي لرز كرده وكم جان !
واز اين روست كه ترس ديگر انتزاع شاعر نيست در قالب كلمات، زبري وسرماي آجرهايي ست كه سر انگشتت را مي خراشد وتو نمي داني چرا نمي تواني دستهايت را از روي آنها برداري وخودت را زير سايه ي ديوار بكشي(كلمات كهنه) كمي آنطرفتر حتي وقتي جيغ آمبولانس را مي شنوي باز مي داني كه ديوار ويران شدني نيست ونيز سايه اش رفتني
اما مادر هست ودستهايش كه مي تواند سايه ي آنهمه ماسيدگي و رخوت را جارو كند .

آوریل :

دیوار....
جنسش
اطرافش
ارتباط ها
دیوار واژه ای گسترانیده شده است، مرز و دوری و فاصله و شاید مرگ
واسه گسترده کردن این واژه زور نزدی تا کش بیاد توی یه فضای سیال و چند وجهی (چند بعدی) این اتفاق افتاده و این مطلب باعث می شه که بگم دوستش داشتم و دست مریزاد مرد

و جیغ یعنی یک نفر با خودش ملاقات خواهد کرد آنسوی دیوار

جواد اکبری :

سلام مهدی عزیز......
کار پر مغز و جالبی بود به ویژه با صحنه هایی ما نند"و مادر سایه های افتاده در حیاط را جارو می زند"...نقدی که من دارم محدود کردن روایت در یک محیط هایکویی بسته است که امیدوارم این تکنیک تکامل پیدا کند ....
موفق باشی........



 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 و ساعت 0:22